راه رفتن
و بالاخره من بر ترس و تنبلی غلبه کردم و درست در آخرین روز سیزده ماهگی راه رفتم و کل طول پذیرایی منزل را قدم زدم و خیلی هم خوشحال بودم اما هنوط مهارت کافی برای این کار پیدا نکردم و همچنان دنبال دست دیگران هستم که بگیرم و قدم بزنم گاهی خودم از زمین بلند میشوم و چند قدم میرم اما هنوز ترس از تنهایی رفتن را دارم اما هستند چیزهایی که در طول مسیر کمک کنند اما زیاد اطمینانی بهشون نیست و بدین ترتیب من هم راه افتادم! ...
سیزده ماهگی
در پایان سیزده ماهگی دیگه به چکاپ نرفتم و این نشان دهنده این هست که انگار دیگه دارم بزرگ و بزرگتر میشم تو این ماه اتفاقات مهمی برای من افتاده وزنم هم در این ماه 12.5 بوده قدم هم مامانم نتواست بگیره چند تا دندان در آوردم که دستشون درد نکنه کمک به خوردن خوراکیهای بیشتری میکنن در واقع الان هشت تا دندون کامل دارم با دو سه تا نصفه ! اما اتفاق مهم دیگه اینکه من سه روز مانده به پایان سزده ماهگی توانستم به تنهایی بایستم و سه قدم راه بروم و این اتفاق فقط در همان روز افتاد و دیگه تکرار نشد تا .... ادامه ماجرا در پست بعد با تکیه بر جایی که خیلی وقت بود میایستادم و خیلی شیک استراحت میکردم اما به این شکل 23 خرد...
نویسنده :
مامان
0:50
اولین گواهینامه!
برای اولین بار در عمر 3 سال و نیمه ام گواهینامه دریافت کردم گواهینامه فراغت از کلاس نقاشی! مامانم هم برای دریافت این گواهینامه درخشان شیرینی پزیدن! 5 یعنی من خودم به تنهایی عاشق استعداد نقاشیم شدم 50 از صد !!!!!!!!!!!!!! این هم آخرین کار هنری من در کلاس ...
نویسنده :
مامان
11:09
دوازد ماهگی
در پایان دوازد ماهگی من رفتم واکسنم رو زدم و اصلا نفهمیدم که واکسن زدم آخه پارسا همراهم اومد و تا خانمه اومد بهم امپول بزنه با من بازی کرد مرسی داداشی مهربونم در این ماه دو تا دندون دیگه هم در اوردم صدای هاپو و بع بعی هم بلد شدم اما هنوز نمیتونم راه برم دیگه دارم خیلی تنبلی میکنم وزنم هم 12 کیلو قدم هم 76 سانتی متر شده دیگه خانم دکتر گفتن که همه چی میتونم بخورم و من هم برای اولین بار طعم ابنبات چوبی های پارسا رو چشیدم و دیگه اینکه میتونم با پارسا جونم هم حسابی بازی کنم مثلا اینطوری ...
تولد یک سالگی
بفرمایید تولد و من مثل یک فرشته کوچولو ساکت و اروم نشسته بودم از مهمونها پذیرایی شد خونمون هم پر شده بود از رنگین کمان من و پارسا عاشق کیک هستیم و دوست داشتیم همون موقع کیک بخوریم و باز هم از مهمونها پذیرایی شد البته به صرف شام که هنوز سفره شام اینجا تکمیل نشده هم بعضی از غذاها نیست هم خودم دیگه ساعت 9 خوابیدم و دیگه نمیدونم در جشن تولدم چه اتفاقاتی افتاد آخه من نمیتونم بیشتر از ساعت 9 بیدار بمونم ! و هم من به مهمونهام یادگاری دادم و مهمونهای عزیزم هم برای من یادگاری نوشتن از خاله های عزیزم هم برای زحمتهای که برای تولدم کشیدن ممنون هستم...
نویسنده :
مامان
16:11










